هنر فارق از مفهوم سازی یا مفهوم ساز؟

هنر فارق از مفهوم سازی یا مفهوم ساز؟

 

هنر یک کنش ارتباطی است. هر اثر هنری ارتباطی با مخاطب برقرار می کند .هر گاه ایجاد اثر هنری و آفرینش آن به بیشترین حد خود, کارکرد ارتباطی یابد و هدف آن همان کارکرد ارتباطی باشد و چارچوب های ارتباطی , کارایی زیادی یابد, به آن هنر کارکردگرا می گویند.

اما بحث مهم این است که هر اثر هنری فارق از کارکردگرا بودن یا نبودن, مسائلی زیبایی شناسانه در خود دارد.این مسائل در تمامی آثار هنری خلق شده اعم از کارکردگرا در سطح بالا یا صرفا فقط زیبا, وجود دارد که گاهی به آن "راز اثر هنری" می گویند.

این رازآلود بودن که منوط به ادراک حسی ماست, همواره کششی به اثر هنری ایجاد می کند و در آثار فاخره همواره خودنمایی بیشتری می کند. گاهی نمی دانید چرا آثاری فاخر می شوند و شما و بیشتر تماشاکننده گانشان را مجذوب و شیفته خود می کنند.

نیچه عزیز بحث جالبی در کتاب تبارشناسی اخلاق خود می کند و آن این است که خلق اثر هنری, قبل از در نظر گرفتن مخاطب, نیاز و منویات و احساسات اروتیک هنرمند را برآورده می کند. او معتقد است هنر هدفی را در ابتدا برای ارضاء هنرمند دنبال می کند . نیچه با این تعریف, خط بطلانی کشید به تمامی نظریات فیلسوفان عصر کانت که معتقد بودند هنرصرفا هنر است و اهداف آن صرفا زیبایی شناسانه است و هدفی را در مفهوم سازی دنبال نمی کند.

کانت معتقد بود هنر فارق از مفهوم سازی است.اما در جایی از کتاب سنجش داوری خود می نویسد که هنر بیانگر چیزی زیباست که این خود, نظر کانت را نسبت به هنر که آن را فارق از مفهوم سازی می دانست, در تعارض قرار می دهد و پیچیده می گرداند. زیرا بیانگری خود نتیجه مفهوم سازی است.

اما هگل عقیده ای دیگر داشت . او می گفت هنر انعکاس ابژه (زیبایی) توسط روح سابژه (هنرمند ) است . او معتقد بود چیزی زیبا وجود دارد. هنرمند با روح خود آن را تلفیق کرده و با ذهن پویای خود آنرا سیقل داده و خروجی کار حاصل کار هنرمند است. کار هنرمند خود حاصل روح زمانه یا روح دوران است. روح دوران مجموعه ای از تفکرات و عقاید و ذهنیات هنرمند است که از گذشته تا به حال برای او به ارث آمده است. هنرمند ناخودآگاه ذهن خود را به روح زمانه پیوند می زند و خلق اثر می کند.

هگل باور داشت که هنر هرچند در گام نخست زاده هنرمند است, اما در نهایت محصولی است از ملت یا Volk (فولک) . افراد مدرن که در پیکر ملت ها متحد شده اند , بیش از آن آگاهند که کلیت یکپارچه ای را به نام آگاهی زیبایی شناسانه بپذیرند. انسان مدرن به واقعیت زندگی اقتصادی چامعه مدنی بیش از آن می اندیشد که بتواند از راه هنر راهی برای خود بیابد.

هگل همچنین باور داشت هر اثر مختص همان زمان آفریده می شود و با منویات و روح زمانه در همان زمان و مکان قابل تفسیر است.

از دیدگاه او دیگر نمی توان به تفسیر تندیس ساخته شده یونانی یا رومی پرداخت. نمی توان در مقابل آنها ایستاد, روح و خلوص و زیبایی آنرا همانگونه که یک یونانی یا رومی در آن زمان در مقابل آن می ایستاد و ادراک می کرد, درک و دریافت نمود. این همان عقیده "مرگ هنر" هگل است . عقیده ای که بعدها فیلسوفان و نظریه شناسان دیگر از جمله رولان بارت آنرا نفی کردند و گفتند تفسیر آثار هنری و ادبی گذشتگان , در هر زمان میسر است و ما می توانیم آثار گذشتگان را به زمان حال پیوند زنیم و آنها را تفسیر و ادراک  نماییم.

هنوز نظری ثبت نشده است.

یک نظر بگذارید

کد امنیتی: